سفارش تبلیغ
صبا

مُهر بر لب زده

دردی بود رد دل ، ذکری بود بر لب ... گفتم تابدانم تا بدانی ...
نظر

گویند که ابراهیم ادهم چهارده سال تمام پیاده سفر کرد تا به خانه کعبه رسید. او در این مدت، دو رکعت نماز می خواند و قدمی بر می داشت و می گفت: اگر این راه را با قدم میروند، من به دیده میروم. وقتی ابراهیم ادهم به مکه رسید، خانه کعبه را ندید و با خود گفت: این دیگر چه حادثه ایست؟ شاید به چشم من آسیبی رسیده است. در همین فکر بود که ندایی به گوش رسید: چشم تو آسیبی ندیده است. خانه کعبه به استقبال بانویی رفته است که به سوی مکه می آید. ابراهیم گفت: این کدام زن است که چنین مقامی دارد؟ ناگهان رابعه رادید که عصا زنان می آمد و همین که نزدیک شد، خانه کعبه به جایگاه خود بازگشت. ابراهیم فریاد زد ای رابعه! این چه شوری است که در جهان انداختی؟ رابعه گفت: تو شور در جهان انداختی که چهارده سال رنج کشیدی تا به خانه خدا رسیدی. ابراهیم گفت: آری، من چهارده سال در این راه مشغول نماز بودم، اما در حیرتم که چرا مقام تو را نیافتم؟ رابعه گفت: زیرا تو در نماز بودی و من در نیاز. (برگرفته از تذکرة الأولیا : عطار نیشابوری)

ابراهیم ادهم


مولایمان علی (ع) می فرمایند :

«اَحْبِبْ حَبیبَکَ هَوْنًا ما عَسی اَنْ یَعْصِیَکَ یَوْمًا ما. وَ اَبْغِضْ بَغیضَکَ هَوْنًا ما عَسی اَنْ یَکُونَ حَبیبَکَ یَوْمًا ما.»

با دوستت آرام بیا، بسا که روزی دشمنت شود، و با دشمنت آرام بیا، بسا که روزی دوستت شود.

حیدر مدد مولا